نوبت پنجره هاست

فروردین 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          


آمار
  • امروز: 6
  • دیروز: 28
  • 7 روز قبل: 106
  • 1 ماه قبل: 590
  • کل بازدیدها: 25762
 



روان گویی از چهار دیواری تنگ دوار وحشت کرده و رام اختیار نمی شود.

توانستم باورش را پنهان کنم، دلم برایش می سوخت، بی پروا از دون همتی ام، زمزمه می کرد.

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق

کاش قوتی بود پر و بالش را از این قفس رها کنم، آیا مقصر من بودم؟

به خاطر ناتوانیم لحظه لحظه در میدان شرمنده گی و خجالت خود را می باختم.

دلم شکست.

در هستی معرفت و فهم آنقدر رشید شده بود که به جرأت ذاکر شدم.

از کجا آمده ام آمدنم بحر چه بود؟

خود را کنار زدم تا نور حقیقت را نظاره کند و از یک عمر ساده زیستی هجرت نماید. شاید مرهمی باشد

ای صبر یاری ام نما، انتهای جاده در بودن و نبودن گم است، امید نور را بر دامن جاده بپاش و ای روح بیدار شده اندکی تحمل کن.

شاید گمشده ات در همین نزدیکی باشد.

می دانستم جاده صعب العبور است. ولی برای آرزویش لالایی می خواندم، لالایی ای قلب با صفا و وفادار به پروردگار متعال، یک قدم مانده، لالایی که زیر غمت پیر می شوم و خود در اضطراب رسیدن و نرسیدن آب می شوم:

بلکه تو«راحت جان طلبی و زپی جانان بروی

تا در میکده شادان و غزلخوان بروی»

لالایی که نمی دانم من به رسیدن می رسم یا نه؟ اما تنها امیدم این است که تو را برسانم.

ولی آن روز که رسیدی به خدا سلام مرا برسان و بگو برای تو پیر شد و در رودخانه گذران دنیا در اضطراب و التهاب رسیدن و نرسیدن در تمام لحظه ها دست و رو شست. بگو می دانست کوچک است برای عشق ورزیدن به چون تو بزرگی، بگو به خاطر تمام نعمت ها و عشق از او سپاسگذارم.

تو را می رسانم.

به قلم یک طلبه

 

موضوعات: نگاه نوشت  لینک ثابت
[سه شنبه 1392-05-15] [ 06:58:00 ب.ظ ]




اینجا صدا نیست بس که بیهوده ای، نورانیت به دست نقاش بیهودگی سایه روشن می خورد. نگاه بر سرزمین کورمال کورمال، سیر می کند.آنقدر بیهوده ای که کورمال کورمال دیدنت نیز به هدر می رود.

ذهن میان بودن و نبودن سرگردان است. ذره ذره وجود بوی مرگی از تبار بیهودگی می دهد.

در هدرستان آدم ها خجالتی اند، آنقدر خود را در این دنیا گم می کنند که خدا هم آنها را نبیند.

اینجا نظم بی نظمی است.سر به راه بودن یعنی سرگردانی، زندگی کاملا وارونه است. زمین حکم آسمان و آسمان حکمش زمین است.

پنجره ها رو به سوی ابهام گشوده می شود. چراغ روشنایی بخش خانه هایشان تردید است.

اینجا یک پیشه دارند و آن هدر رفتن است، برای پول کار نمی کنند.

سهراب از هیچستان چه خبر؟

می گویند در هیچستان، علف ها نماز می خوانند. گل سرخ صاحب سر است. به فواره هوش بشری چشم انداز دارید و دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است.

اینجا اعتقاد ما درد بی دردی است. پر از تردیدیم، راستی شنیدم در هیچستان نقاش دارید، ولی ما هدری ها فقط خیال پردازیم، البته بزرگان هدری، وگرنه عوام خیال هم نمی پردازند.

می گویند شما نان و پنیر و ریحان می خورید. ما اینجا فقط اوهام می خوریم.

شنیده ام مادرها را خیلی دوست دارید.

بی خیال سهراب، تا همین جا بمونه.

آخه هدری های خوب بد آموزند.

به قلم یک طلبه

موضوعات: نگاه نوشت  لینک ثابت
 [ 06:50:00 ب.ظ ]




بعضی ها نفس اند.

از این جور بعضی ها زیاد نه ولی دیدم

این بعضی ها زندگی رو به سمت حیات متحول می کنند

نگاه که می کنند تفکر و تعقل آدم رو می ریزن به هم، خدا هم طلوع می کنه

یک بار رفتم، یک بار که سه بار رفتم منتها یک بار دیدم، دیدن یکی از این بعضی ها

خیلی منو شناخت، جا خوردم، با حضورش تپش قلب حیاتم طبیعی تر می شد.

یکی  از این بعضی ها 5 سال منو برای همیشه تربیت کرد.

خودش که هیچ، یادش نفس بود، بهار بود، دل رو زنده می کرد.

تندیس فقط یک دونه ای از وجود بی خاصیتم می ساخت.

کار بلد بود، استادش می گفت فلانی در مسیر طلبگی سوخته.

درست می گفت.

خوب اینا نفس اند دیگه!!!!

هر جا هستند، زندگی شون سرشار از خدا

به قلم یک طلبه

موضوعات: نگاه نوشت  لینک ثابت
[یکشنبه 1392-05-13] [ 02:03:00 ب.ظ ]