نوبت پنجره هاست

فروردین 1399
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          


آمار
  • امروز: 7
  • دیروز: 30
  • 7 روز قبل: 176
  • 1 ماه قبل: 312
  • کل بازدیدها: 33127
 




باران از سویی تن خاک را می شوید و ابتلاها از سویی دیگر گرد و غبار از فطرت ها را می زدایند، هیچ کار خدا بی حکمت نیست، گویا زمین و زمان برای آمدن میهمانی دست به کار شدند. گویی عالم و عالمیان به سوی شیوه حیاتی دیگر و مدینه ای دیگر رخت بر می بندند. دردهای قلب مومنین به سوی اطمینان و آرامش ورق می خورد، کافران و اهل نفاق و ظلم به نفعشان هست که منقلب شوند. این روزها سرشارند از و الوعد و الوعید بهما حق، گویی می بینم که آسمان ابواب روزی را به سوی دنیا گشوده و مدام یادآوری می کند به گوش های شنوا، یا مولای شقی من خالفکم و سعد من اطاعکم، چقدر حال دوستدارانت در دل سختی ها خوش است، گویا بر مرکب سوار شدی و در مسیر آمدنی؟! همه در خانه هایشان ، کار و زندگی را رها کردند و منتظرت هستند. چقدر نفس کشیدن در دولت کریمه ات را دوست دارم، چقدر خوشبختیم ما که در زمان امامتت زندگی کردیم، بیا یادمان بده چگونه خدا را برای این همه لطف و نعمت شکرگزاری کنیم؟!
ادرکنی یا صاحب الزمان??
به قلم یک طلبه

موضوعات: نگاه نوشت  لینک ثابت
[جمعه 1399-01-22] [ 07:42:00 ب.ظ ]




چند وقتی از تصمیم که در زندگیم فقط شما باشی می گذره…اولش خیلی سخت بود، گاهی که مردد می شدم از خودم می پرسیدم! آخه مگه میشه؟ خودخواهی ام فریاد میزد ، چرا آخه مگه نمیشه! چه کار باید می کردم، بالاخره آدمیزاد به تصمیش زنده است. شروع کردم کندن تونل ، دقیقا از همان جایی که ایستاده بودم دقیقا انفرادی ترین لحظه ای که هر کس می تونه در سلول دنیا نفس بکشه، اولش خیلی سخت بود، در ادامه سخت تر هم میشد..گاهی کلافه می شدم و گاهی گریه می کردم، خودخواهی ام فریاد می کشید! چرا آخه مگه نمیشه؟!
به مرور یاد گرفتم هم گریه کنم هم کلنگ را محکمتر زمین بزنم، الان هر چه نزدیکتر میشم به شما انگار سوال ها به جواب تبدیل می شوند و تردیدها به یقین، من لابه لای این درس و مشق ها یاد گرفتم که شما تنها تبدیل کننده و تغییر دهنده احوالی، الان حتی کفش فهمیدن را از پای زندگی بیرون می کشم و در عرصه ی بینایی چشم به جهان می گشایم، عطر شما خاک ها را پس می زند، یادم آمد"یک قدم تو بیا، ده قدم می آیم” به فدای آمدنتان، چیزی نمانده، دارم شکوفه می زنم. شاخه های حیات تا آستان ربوبی ات صعود می کند. در اقیانوس آرامش و اطمینان غرق می شوم، الحمد شما را به خاطر حول حالنا، حضرت معبود، حضرت دوست.???

موضوعات: نگاه نوشت  لینک ثابت
[جمعه 1399-01-01] [ 01:02:00 ب.ظ ]