نوبت پنجره هاست

مرداد 1392
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  


آمار
  • امروز: 4
  • دیروز:
  • 7 روز قبل: 18
  • 1 ماه قبل: 474
  • کل بازدیدها: 33464
 



بعضی ها نفس اند.

از این جور بعضی ها زیاد نه ولی دیدم

این بعضی ها زندگی رو به سمت حیات متحول می کنند

نگاه که می کنند تفکر و تعقل آدم رو می ریزن به هم، خدا هم طلوع می کنه

یک بار رفتم، یک بار که سه بار رفتم منتها یک بار دیدم، دیدن یکی از این بعضی ها

خیلی منو شناخت، جا خوردم، با حضورش تپش قلب حیاتم طبیعی تر می شد.

یکی  از این بعضی ها 5 سال منو برای همیشه تربیت کرد.

خودش که هیچ، یادش نفس بود، بهار بود، دل رو زنده می کرد.

تندیس فقط یک دونه ای از وجود بی خاصیتم می ساخت.

کار بلد بود، استادش می گفت فلانی در مسیر طلبگی سوخته.

درست می گفت.

خوب اینا نفس اند دیگه!!!!

هر جا هستند، زندگی شون سرشار از خدا

به قلم یک طلبه

موضوعات: نگاه نوشت  لینک ثابت
[یکشنبه 1392-05-13] [ 02:03:00 ب.ظ ]




تکبیر را تا بهشت زارهای پر طراوت الله اکبر در تار و پود نماز به سرانگشت کمال جویی نقش می زدم.

نسیمی آرام مملو از درخشش همنشینی با حضورت ای یگانه مهربان، حضورم را می شست و هستی ام را تا سجده های سرشار سبحان ربی

بالا می برد.

کنار سجاده ام، تمام می شدم. به حول و قوه هستی بخش دوباره سبز می شدم.

امان از دست تو!

اگر شکل وشمایل تو، از مسیر نور به رنگ بازارها، میان بر نمی زد و مرا از روی قنوتم شرمنده نمی کرد، آخر قصه داشت خوب تمام می شد.

آمدی به قلم موی فاصله، تصویر حیاتم خط خطی شد.پر و بال قنوتم شکست. تمام ذکر هایم رنگی شد.

خودم را هم نمی بینم، چه برسد به دیدن خدا!

س صدایت، ب بهانه ات، ح حس ات، ا ابهامت، ن نفس هایت.

همین طور اوهام از سر و روی افکار تا مساحت سجاده که سکوی پروازم بود آوار می شد.

ای عجبا!

 

کجایی اعلی، عظیم، ربنا؟

من از این رنگ ها می ترسم. از طلوع رنگین کمان هزار رنگ در دل آسمانم، دلگیر می شوم.

معراجم دوباره به غل و زنجیر رنگ ها وامانده است.

باید گریه سر داد،

امان از دست تو، اگر شکل و شمایل هزار چهره ات نیامده بود، آخر قصه خوب تمام می شد.

به قلم یک طلبه

موضوعات: نگاه نوشت  لینک ثابت
 [ 01:21:00 ب.ظ ]