نوبت پنجره هاست

مرداد 1392
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  


آمار
  • امروز: 7
  • دیروز: 0
  • 7 روز قبل: 171
  • 1 ماه قبل: 480
  • کل بازدیدها: 33319
 



نوشتم، خط خطی شد

یه برگه دیگه!

نوشتم، خط خطی شد

یه برگه دیگه!

نوشتم، خط خطی شد

یه برگه دیگه!

مشغله کاری امروز که شنبه است، آخرین سوسوی شعله فانوس روزم را فوت کرد.

اعصابم خرد شده

چرا پیام ها ارسال نمی شه

دو هفته بیشتر فرصت نیست

برای کارگاه آموزشی خبر چی نیازه؟

صدای خواهرم، فاطمه خانم سوال فقهی داره.

-تعارفش کن بیاد بالا

اذان مغرب طلوع کرد

من بودم و افطار با یک استکان چای.

خانواده فیلم می بینند.

کمدی

سر خنده ها شون قاطی می شم.

یادم، یاد آوری کرد کارت مانده

نگاهم به برگه ها می افتد حالم بد می شه

به خاطر دقتی که رو واژه ها و تحلیل ها سنجاق می کنم،سر درد می گیرم.

نه نشد، یه برگه دیگه!

سرم رو میز تحریر هبوط کرد

سوغات خستگی؟ درسته! گریه

اصلا ولش کن! زنگ می زنم می گم آماده نشد.

روم نشد زنگ بزنم

پیام دادم

سلام، وقت حضرتعالی به خیر، هر چه تلاش کردم تمام نشد( شاید خواستم بیشتر از خودم دفاع کرده باشم که تنبلی نکردم،واقعا نشد) دو شب بیدارم ولی تمام نشد. اشکالی نداره فردا تقدیم حضورتون کنم.

send

گوشی همراه رو روی میز سر دادم

مغناطیسش اذیتم می کرد.

کتابی که برادرم خریده، یه لحظه نگاهمو دزدید. خیلی وقته داره خاک می خوره.

فرزندان ایرانیم، داستان طنز، نوشته داوود امیریان

اتفاقی صفحه ای رو انتخاب کردم

خوندم

مرده بودم از خنده

برادرم به اتاق سرک کشید و دنبال کسی غیر خودم گشت.

می خوندم و جملات طنزش واقعا بیچاره ام می کرد.

شنیدم برادر به مادر گفت: این حالش خرابه! قاطی کرده.

صفحه 45 رو برات می خونم، گوش کن؟

همه در محوطه باز آسایشگاه نشسته بودیم و چشم به دهان فرمانده دوخته بودیم، خسته و خواب آلود، چشمانم به زور باز مانده بود. از ترس تنبیه و چشم غره فرمانده.

-ما در حال آموزش هستیم و هر مشقت و زحمتی را باید به جان بخریم. به قول یکی از فرماندهان، در پادگانها باید عرق ریخته شود تا در صحنه ی نبرد خون کمتری ریخته شود. متاسفانه بعضی زمزمه ها شنیده ام که ان شاءالله جدی نباشد. ما نیامدیم اینجا تفریح کنیم. اینجا خونه خاله نیست. از حالا به بعد آموزش سخت تر می شه.

باز هم می گم هرکس طاقت نداره تشریف ببره.

فرمانده به طرف تختها رفت. با چشم دنبالش کردیم. با دیدن پتو و لحاف های نامرتب روی تختها سری تکان داد و برگشت.

این چه وضعشه؟ چرا این قدر شلخته اید؟ خدای نکرده بسیجی هستید.

انگار با من بود.

در خانه اگر کس است یک حرف بس است

برگه ها رو مرتب کردم، دستی به سر و روی میز کشیدم.

شروع کردم به ادیت کردن مطالب

داوود امیریان درست می گه، در پادگان ها باید عرق ریخته شود تا در صحنه نبرد خون کمتری ریخته شود.

زنگ پیام گوشی

سلام، موفق باشید، خبر بده.

بعد از این اتفاق ها چقدر پیامش دوست داشتنی بود.

نجوایی از دل برخاست.

خدایا ممنونم

به خاطر توفیق خدمتی که در مسیر امام زمان(عج) به من بی لیاقت نصیب می کنی.

به خاطر همه چی

به قلم یک طلبه

موضوعات: نگاه نوشت  لینک ثابت
[دوشنبه 1392-05-28] [ 09:49:00 ق.ظ ]




پیام ها رو جواب ندادم، رد تماس پشت رد تماس

می خوام زودتر برسم خونه

تا دو هفته تعطیل ام

دوباره متولد شدم به آغوش مادرم بازگشتم.

چقدر مادرم عوض شده

ای روزگار …

این همه پیشونی

چرا مستقیم رو پیشونی مادر من چین و چروک نقاشی کردی

غزل گذر عمر رو گیسوی مادرم خوشنویسی کردی

سفره افطار مزین به خانواده است

الله اکبر قبل از من به خانه رسیده

روبروی مادرم نشستم

غر می زد، آخه الان چه وقته خونه اومدنه. مادرم همیشه از حال دلم خبر داره، دوست داشتم براش بمیرم، کاش می شد براش بمیرم.

استکان چای رو داد به دستم

مادرم زل زد به سریال مادرانه من سیر نگاش کردم، تو چهره اش تمام خاطراتم بیداد می کرد

من این قدی نبودم این باغبون با تمام خارهای آزار من ساخت تا شدم اینی که برات می نویسم، تو هم کامنت می ذاری که خیلی زیباست. صد البته که نگاهت زیبا می بینه.

به فکر فرو رفتم

راست می گه، چرا من اینقدر بیرون از خانه وقت می گذارم!

اداره ای که اگر امروز بمیرم، بیست و چهار ساعت نشده جای من کسی رو استخدام می کنند. سریع فراموشم می کنند.

ولی مادرم چی؟خانوادم چی؟ اونا اگر یک روز  نباشم حتما منو کم می یارن.

 

 

 

 


رفتم نشستم، کنار مادرم، گفتم مامان الان که اینجام، پیام جواب ندادم، کلی رد تماس دادم.

فقط به خاطر گل روی تو

به قلم یک طلبه


موضوعات: نگاه نوشت  لینک ثابت
[سه شنبه 1392-05-22] [ 11:51:00 ق.ظ ]




از میدان جنگ می آم

برای خودم یه پا رزمنده شدم.

چند تایی تیر خوردم ولی زخمش کاری نیست.

داغی آفتاب جبهه بشره احساسم و می سوزونه.

ولی از جون سالمی که به در بردم دلم خیلی خنکه.

ماشه ی کلاش اراده را می چکوندم مستقیم وسط پیشونی تخیلی که تعقلم رو به چالش می کشوند.

کم کم هدف گیریم دقیق تر هم می شه.

آره بابا، چرا که نه، ما تو گردان امام زمان(عج) نفس می کشیم . باید هم دقیق تر بشه، نور وجودی گل نرگس مسیر رو برام از هر چی ابهام و تردید خالی می کنه.

من خوشحالم تو هم خوشحال باش رفیق.

راستش از خدا پنهون نیست از تو چه پنهون، جانبازم، ترکش گناه باعث شده رو چرخ حرکت کنم. رو چرخ ستار العیوبی خدا، رو چرخ ولایت و دعای از پدر و مادر مهربانتر. با خبرها برای احوال ناخوشم قرآن تجویز کردند.

ولی من یکی در میون…می دونی که.

دیشب یعنی امشب در جمع خودم وخودم، تصویب شد که هر کاری از دستم بر میاد انجام بدم تا پای رفتارم احیا بشه.

اگر عمر قد داد تا سال دیگر، دوست دارم  رو پای خودم در کنار سفره ضیافت الهی حرکت کنم.جایی که معبر فرشته ها و اولیاء الله است.

آخرش خدا نظر کرد و تفاهم نامه همه اش به نفع من، امضا شد.

به قلم یک طلبه

موضوعات: نگاه نوشت  لینک ثابت
[جمعه 1392-05-18] [ 11:37:00 ق.ظ ]




پیاده روی دست راست پل پانزده خرداد را با سرانگشت قدم های عبور، مرور می کنم.

ده سال است با این پیاده رو سلام علیک دارم.

یه جورایی از آزاد راه  آزادگی ام، به جاده جمکران حد واصل است.

نام جمکران که می آید، پیاده رو تکه ای از آسمان می شود.

صورتم را به ضریح حقیقت ولایت یار سفر کرده نزدیک می کنم.

نسیم چادرم را بدل از پرچم یاد او، زیارت می کند.

خاک، قدم های کفش زائرم را می بوسد.

فقط مانده لبخند تو یا صاحب الزمان(عج)، تا زیارتم کامل شود.

دوستت دارم

عید سعید فطربر شما مبارک، برای من هم دعا کن

به قلم یک طلبه


موضوعات: نگاه نوشت  لینک ثابت
 [ 11:11:00 ق.ظ ]




شنیدم برای پریدن به آسمان هوایی شدی؟
صدایم را بشنو.
من همان سوسوی فانوسم که زیر سایه ات حریف آفتابم.
وقتی هستی عقلم مثل تیک تاک ساعت بی نقص کار می کند.
زمین برایم آسمان است و آسمان محله خدا.
دست خودم نیست تو که هستی ولایت را نخوانده، می فهمم.
با استاد روشن ضمیری چون ابوحمزه ثمالی، همنشین ام.
خنده و گریه ام اصل ونسب دار است.
با تو خیلی آدمم
نگاهت که می کنم در چهره مهربانت خدا را می بینم.
شنیدم از رفتن حرف می زنی!
ولی من هنوز تکلیفم روشن نیست.
اگر می روی تکلیف مرا روشن کن
به این روشنایی نیاز دارم.
اگر بروی منم و بن بست های رمز گشایی نشده
منم و خوابی که از آسمان ندیدم.
منم و تخیل سلطه یافته بر تعقل
منم و استدلال برای بدیهی ترین بدیهی.
ماه خدا دیر رسیدم و تو چه زود می روی.
با من بمان ضیافت بی بدیل
سفیر خدا
مهربان با عبدهای فراری
شنیدم برای پریدن به آسمان هوایی شدی.
یا علی مددی اگر آمرزش نصیبم نشده باشد.
اگر عمرم به سال آینده تمدید نشده باشد.
اگر سوغات این ضیافت را از دست دهم.
یکی نیست بگه من چی کار کنم؟
به قلم یک طلبه

موضوعات: نگاه نوشت  لینک ثابت
[سه شنبه 1392-05-15] [ 07:03:00 ب.ظ ]




“ بعضی ها شوک اند.”

همین حوالی به رسم گذر

حالا با فراست یا غیر منتظره، که از پیاده رو اتفاق آشنایی عبور می کنیم.

و لحظه هامون زیر سایه تلاقی اندیشه، برای نخستین برخورد،

وجه مشترک می گیرند.

سایه من با سایه خیلی از این بعضی های انگشت شمار، درگیر می شود.

ولی بعضی از این سایه ها به اندازه روشنایی، روشنند.

آنقدر شوک اند که سایه اشون مسیر کارهای تو را رهبری می کند.

حرف که می زنند، طوفان قلب دنیا زده ات را به سوی عاقبت به خیری هدایت

می کنند.

آنقدر محترمانه سیئات تو را به حسنات مبدل می کنند که چهار ستون منیتت رو خرد و خاک شیر می کنند.

این بعضی ها منو بد جور با خدا پیوند می زنند.

خوب اینا شوک اند دیگه!!!

نگاه مهربان خدا همیشه بدرقه راهشان.

به قلم یک طلبه

موضوعات: نگاه نوشت  لینک ثابت
 [ 07:00:00 ب.ظ ]




روان گویی از چهار دیواری تنگ دوار وحشت کرده و رام اختیار نمی شود.

توانستم باورش را پنهان کنم، دلم برایش می سوخت، بی پروا از دون همتی ام، زمزمه می کرد.

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق

کاش قوتی بود پر و بالش را از این قفس رها کنم، آیا مقصر من بودم؟

به خاطر ناتوانیم لحظه لحظه در میدان شرمنده گی و خجالت خود را می باختم.

دلم شکست.

در هستی معرفت و فهم آنقدر رشید شده بود که به جرأت ذاکر شدم.

از کجا آمده ام آمدنم بحر چه بود؟

خود را کنار زدم تا نور حقیقت را نظاره کند و از یک عمر ساده زیستی هجرت نماید. شاید مرهمی باشد

ای صبر یاری ام نما، انتهای جاده در بودن و نبودن گم است، امید نور را بر دامن جاده بپاش و ای روح بیدار شده اندکی تحمل کن.

شاید گمشده ات در همین نزدیکی باشد.

می دانستم جاده صعب العبور است. ولی برای آرزویش لالایی می خواندم، لالایی ای قلب با صفا و وفادار به پروردگار متعال، یک قدم مانده، لالایی که زیر غمت پیر می شوم و خود در اضطراب رسیدن و نرسیدن آب می شوم:

بلکه تو«راحت جان طلبی و زپی جانان بروی

تا در میکده شادان و غزلخوان بروی»

لالایی که نمی دانم من به رسیدن می رسم یا نه؟ اما تنها امیدم این است که تو را برسانم.

ولی آن روز که رسیدی به خدا سلام مرا برسان و بگو برای تو پیر شد و در رودخانه گذران دنیا در اضطراب و التهاب رسیدن و نرسیدن در تمام لحظه ها دست و رو شست. بگو می دانست کوچک است برای عشق ورزیدن به چون تو بزرگی، بگو به خاطر تمام نعمت ها و عشق از او سپاسگذارم.

تو را می رسانم.

به قلم یک طلبه

 

موضوعات: نگاه نوشت  لینک ثابت
 [ 06:58:00 ب.ظ ]




اینجا صدا نیست بس که بیهوده ای، نورانیت به دست نقاش بیهودگی سایه روشن می خورد. نگاه بر سرزمین کورمال کورمال، سیر می کند.آنقدر بیهوده ای که کورمال کورمال دیدنت نیز به هدر می رود.

ذهن میان بودن و نبودن سرگردان است. ذره ذره وجود بوی مرگی از تبار بیهودگی می دهد.

در هدرستان آدم ها خجالتی اند، آنقدر خود را در این دنیا گم می کنند که خدا هم آنها را نبیند.

اینجا نظم بی نظمی است.سر به راه بودن یعنی سرگردانی، زندگی کاملا وارونه است. زمین حکم آسمان و آسمان حکمش زمین است.

پنجره ها رو به سوی ابهام گشوده می شود. چراغ روشنایی بخش خانه هایشان تردید است.

اینجا یک پیشه دارند و آن هدر رفتن است، برای پول کار نمی کنند.

سهراب از هیچستان چه خبر؟

می گویند در هیچستان، علف ها نماز می خوانند. گل سرخ صاحب سر است. به فواره هوش بشری چشم انداز دارید و دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است.

اینجا اعتقاد ما درد بی دردی است. پر از تردیدیم، راستی شنیدم در هیچستان نقاش دارید، ولی ما هدری ها فقط خیال پردازیم، البته بزرگان هدری، وگرنه عوام خیال هم نمی پردازند.

می گویند شما نان و پنیر و ریحان می خورید. ما اینجا فقط اوهام می خوریم.

شنیده ام مادرها را خیلی دوست دارید.

بی خیال سهراب، تا همین جا بمونه.

آخه هدری های خوب بد آموزند.

به قلم یک طلبه

موضوعات: نگاه نوشت  لینک ثابت
 [ 06:50:00 ب.ظ ]




بعضی ها نفس اند.

از این جور بعضی ها زیاد نه ولی دیدم

این بعضی ها زندگی رو به سمت حیات متحول می کنند

نگاه که می کنند تفکر و تعقل آدم رو می ریزن به هم، خدا هم طلوع می کنه

یک بار رفتم، یک بار که سه بار رفتم منتها یک بار دیدم، دیدن یکی از این بعضی ها

خیلی منو شناخت، جا خوردم، با حضورش تپش قلب حیاتم طبیعی تر می شد.

یکی  از این بعضی ها 5 سال منو برای همیشه تربیت کرد.

خودش که هیچ، یادش نفس بود، بهار بود، دل رو زنده می کرد.

تندیس فقط یک دونه ای از وجود بی خاصیتم می ساخت.

کار بلد بود، استادش می گفت فلانی در مسیر طلبگی سوخته.

درست می گفت.

خوب اینا نفس اند دیگه!!!!

هر جا هستند، زندگی شون سرشار از خدا

به قلم یک طلبه

موضوعات: نگاه نوشت  لینک ثابت
[یکشنبه 1392-05-13] [ 02:03:00 ب.ظ ]




تکبیر را تا بهشت زارهای پر طراوت الله اکبر در تار و پود نماز به سرانگشت کمال جویی نقش می زدم.

نسیمی آرام مملو از درخشش همنشینی با حضورت ای یگانه مهربان، حضورم را می شست و هستی ام را تا سجده های سرشار سبحان ربی

بالا می برد.

کنار سجاده ام، تمام می شدم. به حول و قوه هستی بخش دوباره سبز می شدم.

امان از دست تو!

اگر شکل وشمایل تو، از مسیر نور به رنگ بازارها، میان بر نمی زد و مرا از روی قنوتم شرمنده نمی کرد، آخر قصه داشت خوب تمام می شد.

آمدی به قلم موی فاصله، تصویر حیاتم خط خطی شد.پر و بال قنوتم شکست. تمام ذکر هایم رنگی شد.

خودم را هم نمی بینم، چه برسد به دیدن خدا!

س صدایت، ب بهانه ات، ح حس ات، ا ابهامت، ن نفس هایت.

همین طور اوهام از سر و روی افکار تا مساحت سجاده که سکوی پروازم بود آوار می شد.

ای عجبا!

 

کجایی اعلی، عظیم، ربنا؟

من از این رنگ ها می ترسم. از طلوع رنگین کمان هزار رنگ در دل آسمانم، دلگیر می شوم.

معراجم دوباره به غل و زنجیر رنگ ها وامانده است.

باید گریه سر داد،

امان از دست تو، اگر شکل و شمایل هزار چهره ات نیامده بود، آخر قصه خوب تمام می شد.

به قلم یک طلبه

موضوعات: نگاه نوشت  لینک ثابت
 [ 01:21:00 ب.ظ ]